امام زمان (عج)

 چگونه سر کنم بدون عشق صبح و شام را؟!

چه علتی بیاورم ندیدن مدام را؟!

                      *****

شلوغ شد دل من از برو بیای هر کسی

ولی دوباره یاد تو شکست ازدحام را

                      *****

 دست ما نیست به چشم تو گرفتار شدیم

همه اش کار خودت بود خریدار شدیم

                      *****

خواب دیدیم که تو آمده‌ای اما حیف...

صبح شد با جگر سوخته بیدار شدیم

                      *****

 ﻫﺮ  قطره دریا می‌شود وقتی بیایی

صحرا شکوفا می‌شود وقتی بیایی

آئینه در آئینه در آئینه لبخند

دنیا چه زیبا می‌شود وقتی بیایی

 یاد خون به دلت کرده‌ام حلالم کن

تو خوب بوده‌ای و من بدم حلالم کن

چقدر قدر تو مخفی است بین ما مردم

در آسمان و زمین محترم، حلالم کن

 يك شب بيا ستاره بريزم به پاے تو

اے آفتاب من همه چيزم فداے تو

يك شب بيا به ما برسد اے اذان صبح

از پشت بام مسجد كوفه صداے تو

 خجالت میکشم آقا بگویم یارتان هستم

 کہ میدانے و میدانم فقط سربارتان هستم

و با این بـے وفایـے ها و این توبہ شکستن ها

حلالم کن کہ عمرے موجب آزارتان هستم

 حرف هجران شده بسیار به هم ریخته ام

باز از دوری دلدار به هم ریخته ام

 کاش ای کاش فقط نیمه نگاهی می کرد

به منِ عاشق بیمار ... به هم ریخته ام

 به گمانم پسر فاطمه با من قهر است

نشدم لایق دیدار به هم ریخته ام

کار دستم دهد این بار گناهانی که

روی هم گشته تلمبار به هم ریخته ام

 با همه بار گناهی که به گردن دارم

مثل حُر آمدم این بار ... «به هم ریخته ام»

 دگر از دست خودم خسته شدم از بس که

شده ام مایه ی آزار به هم ریخته ام

من گنه می کنم و دائماً او می بخشد

من که از این همه تکرار به هم ریخته ام

 «مرد صابونی» ام و میل به دنیا دارم

اصلاً انگار نه انگار به هم ریخته ام

 فتنه معلوم کند که چه کسی پاکار است

نیستم عاشق پاکار به هم ریخته ام

 من آلوده فقط لاف زدن را بلدم

این چنین می کنم اظهار: به هم ریخته ام

 یک نفر یار ندارد! چه قدَر مظلوم است

از چنین وضع اسفبار به هم ریخته ام

با تمام بدی ام باز رهایم ننمود

خیلی از مرحمت

 

 کی می کُشد ما را فراق یار، آقا

کی می شوم لایق به یک دیدار ،آقا

هر دفعه قلبت را به یک شیوه شکستم

اما تو بخشیدی مرا هربار، آقا

از خود نمی خوانم برایت روضه ها را

بشنو حدیث از مسلم گچکار، آقا

نزدیک دروازه سری بر نیزه رفته

در زیر پای یک سه ساله خار، آقا

وقتی سرش افتاد از نی دخترش گفت

عمه ... بیا سر را خودت بردار ، آقا

راحت نمی گوید سخن با عمه ی خود

لکنت زبان دارد در این گفتار ، آقا

هر شب کنار عمه می خوابد ولی باز

با کعب نیزه می شود بیدار ، آقا

مثل اسیران می برند این کاروان را

مثل کنیزی بر سر بازار ،آقا

من قصد آزار دو چشمت را ندارم

کی می شوم لایق به یک دیدار ،آقا

 پس مزن یار مسیحا دل بیمار مرا

آنقدر گریه کنم تا بخری بار مرا

قدر یک عمر فقط گریه بدهکارم من

کرمی کن بپذیر عمر بدهکار مرا

پهن کردم سرراه تو بساطی دل شب

تا که رونق دهداحسان تو بازار مرا

پرده پوشی تو پایم به حرم وا کرده

به کناری نزدی پرده اسرار مرا

گردنی کج سر پایین به پناه آمده ام

شود آیا سروسامان بدهی کار مرا

آمدم تا که بگویم به خودم بد کردم

تا که اسباب شفاعت کنی اقرار مرا

آخر کار شده شوق شهادت دارم

پس به تاخیر میانداز تو دیدار مرا

حال مهمان شده ای....وقت پذیرایی ماست

بشنو این روضه بین در ودیوار مرا

مادرت پشت در افتاد و صدازد پسرم

باتن سوخته جان داد و صدازد پسرم

 گفتم که بي قرار تو باشم ولي نشد

تنها در انتظار تو باشم ولي نشد

گفتم به دل که جلب رضايت کند نکرد

گفتم که جان نثار تو باشم ولي نشد